ویاد آور آن روزها یادی میکنیم از اولین شهید روستایمان که
در درگیری یهای انقلاب در تهران به شهادت رسید
علی سلیمانی متولد
1337 چقاگرگ
در دوران پایان دبیرستان بود که به همراه 22 نفر از بر و
بچه های روستایمان بوسیله ژاندارمری چقاگرگ به اجباری فرا خوانده شد از جمع این 22
نفر 11 نفر به پادگان 06 کرمان و 11 نفر به گارد شاهنشاهی پادگان عشزت آباد
فراخوان شدند این اعزام از طرف رئیس پاسگاه چقاگرگ به دو دلیل انجام میشد یکی اینکه به خاطر ترفیع درجه دوم اینکه به خاطر چابکی و زرنگی جوانان چقاگرگ
واین در حالی بود که پدر
وی کدخدای ده بود وبه راحتی می توانست نام وی را از لیست سربازان خط بزند
اما او این کار را نکرد و گفت اونیز با بچه های دیگر اهالی این روستا برابر است و
باید به اجباری برود او رفت ویک بار بیشتر به مرخصی نیامد و بار دوم خبر شهادت وی
را به پدرش دادند
آن
روزها زمستان سختی بود برف سنگینی هم آمده بود مردم روستا از زبان سربازان پاسگاه شنیدند که
شاه رفته و مردم به خیابانها ریختند ودائما بزرگان روستا از رادیو اخبار را رصد
میکردند وبرو بچه هایی که از چقاگرگ به
خدمت سربازی رفته بودند کم کم سرو کله هایشان پیدا میشد و چند تا چندتا وارد
میشدند اما خبری از از علی و محمد حسین
پسر عمویش نشد
همه
میگفتند شاید به اصفهان رفته باشند چون نامزدش در اصفهان بود ویا اینکه به منزل
یکی از اقوام در تهران رفته اند اما یکی
دو هفته گذشت و خبری نشد تا اینکه یک نفر از تهران آمد و خبر کشته شدن و ی را توسط
افسران گارد وقتی که تصمیم میگیرد از درب
پادگان با لباس شخصی خارج و به طرف مردم برود،
اعلام و دیده بود که یک نفر هم دویده وی را در آغوش گرفته و مردم میگفتن
شاید اون هم پر عمویش باشد .شیون و زاری درب خانه کدخدا هر روز ادامه داشت وقرار
شد مراسم براشان بر پا کند که یک روز دم شفق چند نفر از روستای چشمه پر فردی را
بدرقه میکردند که او محمد حسین بود ونور
امید در دل مردم جای گرفت و میگفتند پس علی هم بزودی برمیگردد و جای نگرانی نیست و
این در حالی بود که وقتی محمد حسین نیز خبر ی از علی نداشت خانواده سلیمانی بشدت از از
این موضوع روز به بروز نگران تر میشدند تا
اینکه تصمیم گرفتند برادر بزرگش و پسر عموی هایش به تهران بروند و موضوع را به دقت
پیگیری نمایند یک هفته دیگر از این ماجرا
گذشته تا اینکه آنها برگشتند و خبر واقعی شهادت علی را به کدخدا دادند و مردم
سراسیمه به درب خانه کدخدا ریختند و اهالی روستا های اطراف نیز به چقاگرگ آمدند و
به کدخدا تسلیت میگفنند رییس پاسگاه هم فرار کرده بود و برو بچه های ده تحت
عنوان جوانمرد مسئولیت پاسگاه را به دست
گرفتند
همه
طوایف هیودی اعم از ملا –شاحسن-علیدادی- جمشیدوند-علیوند و جودکی بطور خالصانه به
هم دیگر کمک میکردند و انگاری فرزند خودشان را از دست داده یک هفته تمام در آن زمستان سرد مراسم بر گزار شد
واما
در تهران نیز دستور بود که شهدا خیابانهای تهران را در بهشت زهرا به خاک
بسپارند و کدخدا نیز از نبش قبر خوداری کرد و اکنون نیز قبر ایشان در قطعه 24
بهشت زهرا نزدیک قبر آیت ا... طالقانی
قراردارد
بعداز
این واقعه در بهار سال جدید مردم روستا تصمیم
به مهاجرت گرفتند و فوج فوج شروع به تخلیه روستا نمودند و کدخدافرهاد نیز چون
همیشه با مردم بود این بار نیز همراه مردم به دزفول مهاجرت کرد و در سال 1367 به
دیار حق شتافت و دستور داده بود در ساده ترین قبرستان ( ولی آباد) به خاک سپرده شود و مراسم به رسم بزرگان بختیاری
نیز برای وی گرفته نشد بدلیل اینکه نمی
خواست مردم را به هزینه های گزاف وادار
کند
این هم تصویر ی از ساختمان پادگان عشرت آباد در روز های انقلاب که اکنون فرسوده شده
واما طایفه هیودی بیش از 50 شهید تقدیم این مرز و بوم کرده اند
یکی دیگر ازاین شهدای گرانقدر علی گچی ملا میباشند که در 22 بهمن سال1364 درمنطقه دارخوین به شهادت رسیده و اتفاقا در تاریخ 11/2/ همان سال نامه ای به سرهنگ محمد خومکاری مینویسند وقتی در شیراز خدمتش رسیدم و آن را برایم خواند خیلی متاثر شدم و تصمیم گرفتم آن را نیز منتشر کنم .که لینک تصویر آن بدین شرح است لطفا لینک را کیی کنید و در بالای اکسیلور ییس کنید تا باز شود
http://s5.picofile.com/file/8113160542/P1060254.jpg
روحشان
شاد و یادشان گرامی باد